تبليغاتX
خیابانهای سرد شب...
در خیابانهای سرد شب...جز خداحافظ ... خداحافظ صدایی نیست!!!

                                                               

 

 ساعت سيزده و سي دقيقه بعد از ظهر جمعه از شنيدن اين خبر به معني واقعي شوكه شدم:

((خسرو شكيبايي در گذشت))

از سال هزاروسيصد و هفتاد و پنج كه سريال خانه سبز پخش شد...و ما اون سريال رو ضبط كرديم...و تقريبا هر سال سه چهار بار ديديمش...خسرو شكيبايي و تكه كلامهاش بخشي از صحبتهاي خونه سه نفري ما بود....

طي اين همه سال هيچ سريالي نتونسته در برابر لذتي كه ما از ديدن ((روزي روزگاري )) مي بريم مقابله كنه.

چه شبهايي كه من (صداي پاي آب) سهراب سپهري رو با صداي خسروشكيبايي گوش ندادم و با اون صداي جادويي به خواب نرفتم.(اونقدر كه گاهي به جاي اينكه بگم سهراب سپهري...مي گفتم صداي پاي آب خسرو شكيبايي...)

بعد از فيلم هامون همه گفتند خسرو شكيبايي قالب گرفته و از نقش هامون بيرون نيومده...و من خسرو شكيبايي رو هموني كه بود دوست داشتم...واقعا دوست داشتم.

 

آقاي هنرمند...رفتنت براي همه...همكارانت..خانوادت..و دوستداران خودت و صدات و بازيت سخته...و براي من كه با ديالوگهايي كه باصداي جادوييت مي گفتي گريه مي كردم و از اين به بعد بيشتر غصه خواهم خورد سختتر...

مطمئنم لحظه اي كه مرگ به سراغت اومد...درست مثل خوردن اون ليوان شربت در آخرين صحنه فيلم ((خواهران غريب))...لبخند زدي و گفتي: ((...شيرين....)).

 

نوشته شده توسط آیدین در ساعت 13:45 | لينک  | 

مثل مادرم...فقط ميگم دوستش دارم...به خاطر همه روزهاي خوبي كه برام يادگاري گذاشته و ميگذاره...به خاطر همه پاركها و باغ وحشهايي كه رفتيم...پاركها و باغ وحشهايي كه با هم با لوگو ساختيم و به خاطر روزي كه به خاطر نمره بد رياضي اومد مدرسه...و وقتي اشك توي چشمام بود لبخند زد.

پ.ن:این قورباغهه پایه ثابت عکساس...ولی نقش دوم اینبار یک فرشته دیگس.

 

نوشته شده توسط آیدین در ساعت 2:6 | لينک  | 

آنگاه عيسي به دست روح به بيابان برده شد تا ابليس او را تجربه نمايد*وچون چهل شبانه روز روزه نگه داشت آخر گرسنه گرديد* پس تجربه كننده نزد او آمد گفت اگر پسر خدا هستي بگو تا اين سنگها نان شود*در جواب گفت مكتوب است انسان نه براي نان زيست كند بلكه بهر هر كلمه كه از دهان خدا صادر گردد*آنگاه ابليس او را به شهر مقدس برد و بر كنگره هيكل بر پا داشت* به وي گفت اگر پسر خدا هستي خود را به زير افكن زيرا مكتوب است كه فرشتگان خود را درباره تو فرمان دهد تا تو را بر دستهاي خود بگيرند كه مبادا پايت به سنگي خورد* عيسي وي را گفت و نيز مكتوب است كه خداوند خداي خود را تجربه مكن* پس ابليس او را بكوهي بسيار بلند برد و همه ممالك جهان و جلال آنها را به او نشان داد* به وي گفت اگر افتاده مرا سجده كني همانا اين همه را به تو مي بخشم* آنگاه عيسي وي را گفت دور شو اي شيطان زيرا مكتوب است كه خداوند خداي خود را سجده كن و فقط اورا عبادت نما* در ساعت ابليس او را رها كرد و اينك فرشتگان آمده و او را پرستاري مي نمودند*

                                                                     (عهد جديد:انجيل متي:باب چهارم)

 

پ.ن:پيشنهاد مي كنم فيلم ((كودك را دعا كنيم)) رو حتما ببينيد.Bless the child

 

نوشته شده توسط آیدین در ساعت 21:54 | لينک  | 

درخت معجزه نيستم!

تنها يكي درختم.

موجي در آبكندي...

و هنريم نيست جز آنكه آشيان تو باشم...

تختت...

و تابوتت.

               (احمد شاملو)

 

 

پ.ن:متن کامل (شعر آیه های زمینی) فروغ فرخزاد رو در ادامه مطلب پست قبلی گذاشتم.

پ.ن۱:راستی امروز هجدهم تیر ماه هم هست...

نوشته شده توسط آیدین در ساعت 12:59 | لينک  | 

امشب به ديدن دوستي رفتم...يك دوست خوب.

و اين دوست خوب چيزي براي من تعريف كرد كه هنوز يادآوريش مو به تنم راست ميكنه....اين دوست با اشكي كه در چشمهاش بود و بغضي كه توي گلو داشت براي من چيزي تعريف كرد كه من از خدا متشكرم به خاطر اينكه كمكم كرد كه اشكم سرريز نشه...

اين دوست براي من چيزي تعريف كرد ، كه امشب...سر سجاده نمازي كه ديگه قضا شده...همه اشك نريختمو پيش خدا بريزم.

چيزهايي مثل سطح توقع...نجابت...شكستن...چيزهايي مثل...قول دادن...خجالت...سقف...

چيزي هايي گفت براي من كه از خودم خجالت كشيدم...و از ته دل خواستم كاش چيزي بودم تا مي تونستم كاري بكنم...

نمي دونم چي بنويسم وچطور ادامه ش بدم و چطور تمومش كنم....دوست هم ندارم عين مكالمه رو اينجا بيارم...فقط مي دونم دلم خيلي گرفته...

گمانم وقتي اين شعر فروغ فرخزاد رو بخونيد....كاملا به حسي كه الان دارم پي مي بريد...برام باورش سخته كه اونقدر مضطرب و دل گير و بي حوصله هستم كه نمي تونم حتي احساسمو بيان كنم...شعر رو بخونيد....هم اين قسمتي كه مي نويسم و هم در ادامه مطلب حتما متن کامل و به خصوص پاراگراف بعدی رو بخونید...: 

 

((آيه هاي زميني))

...

چه روزگار تلخيست

نان، نيروي شگفت رسالت را

مغلوب كرده

پيغمبران گرسنه و مفلوك

از وعده گاه هاي الهي گريختند

و بره هاي گم شده عيسي

ديگر صداي هي هي چوپاني را

در بهت دشتها نشنيدند...

...

 

اين دوست در ادامه صحبتهاش شعري از احمد شاملو نقل كرد،‌كه درست مثل شعر فروغ فرخزاد نشون دهنده همه چيز بود:

                   چگونه (فقر)...

                           احتزار فضيلت است.

 

پ.ن:واقعا به كجا داريم ميريم؟يا بهتره بگم...واقعا ما به كجا رسيديم؟

پ.ن1:نمي دونم كلمه (احتزار )املاش درسته يا نه...ببخشيد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آیدین در ساعت 1:52 | لينک  | 

درباره این توضیح نمی دم...توی خود وبلاگ هم اسمش هست (بدون عنوان)...ولی کلی حرف داره:

Trust yourself...a little more

این هم بشنوید و یاد اون روزهای خوب بیفتید.(روی این م.م پایین راست کلیک و save target as )

م.م

پ.ن:افشين قطبي برگشت!!

هم نگرانم هم خوشحال.خوشحالم چون اين بار شخصيت هاي بهتري در كنارش هستن...افشين پيرواني و احمدرضا عابدزاده كه هميشه دوستشون داشتم و از نظر شخصيتي چيزي از قطبي كم ندارنن.

نگرانم كه شايد دوستان عزيز براي خراب كردن افشين قطبي اونو برگردونده باشند...آخه از اين دوستان عزيز هيچ چيزي بعيد نيست...

فكر نكنم توي كل زندگيم براي هيچ مربي فوتبالي آرزوي موفقيت كرده باشم...اين بار اين آرزو رو براي آقاي قطبي دارم...نه براي قهرمانيش...بلكه براي تغيير نكردنش.

نوشته شده توسط آیدین در ساعت 1:27 | لينک  | 

بيست سال پيش ، سيزدهم تير ماه ، قرار بود براي تعطيلات تابستون من و مادرم به تهران بريم....يعني درست در يك همچين روزي(يعني دوازده تير) چمدونها بسته و ما آماده بوديم كه فردا پرواز كنيم به سمت تهران...اما اتفاقي افتاد كه پرواز ما چهل و هشت ساعت بعد انجام شد...

هواپيماي ايرباس ايران كه از همين فردوگاه بندرعباس خودمون پريده بود به مقصدش نرسيد...تصور كردنش الان براي من مشكله...اتفاقي كه افتاده بود...وحشتناك بود...مثل همه اتفاقهاي مشابه...اتفاقهايي كه بارها و بارها ثابت كردند قرباني اصلي هر نوع جنگي انسانهاي بي گناه هستند.

توي اون هواپيما 290 تا از هموطنهاي ما بودنن...توي او هواپيما يكي از بهترين دوسهاي من بود...علي كشكولي..همراه مادرش و بچه اي كه توي شكم مادرش بود...خواهرش...و پدرش...

از دست دادن يك دوست خوب به اون صورت سنگينه ، حتي براي يك پسر بچه 5 ساله...چرا؟چون يك هفته قبل از اون باهاش دعوا كرده بودم و بهش گفته بودم (خر)...من كه اون موقع نمي دونستم كه براي علي چه اتفاقي افتاده بود....نمي دونستم پرتاب كردن يك موشك به سمت هواپيماي مسافربري يعني چي...فقط مي دونستم اتفاقي افتاده كه عليي كه قرار بود پايان تابستون برگرده ...ديگه بر نميگرده و من براي هميشه فرصت معذرت خواهي رو از دست دادم. اولين واكنشم اين بود كه از مادرم بپرسم :مامان ...من به علي گفتم خر و با هم قهر كرديم...حالا چيكار كنم...منو ميبخشه...؟هنوز هق هق گريه مادرم كه نگذاشت جواب منو بده يادمه.بعداز  اون روز...محوطه خونه هاي صداوسيمايي كه هميشه باصداي ما بچه ها پر بود...ساكت ساكت بود...همه فهميده بوديم چي شده و مي خواستيم زودتر بزرگ بشيم و انتقام علي رو از صدام بگيريم...اخه همه فكر مي كرديم اون فاجعه به وسيله صدام اتفاق افتاده...گواه اين حرفها هم...دفترچه خاطرات مادر منه.

يكي ديگه از دوستان من هم قرار بود توي اون هواپيما باشه...اون موقع نه سالش بود...و لي براي اون پرواز...ويزاش درست نشده بود...در عوض خاله ش و شوهر خالش و دو تا از پسر خال هاش توي اون هواپيما بودن.فرحان الان بهترين دوست منه.

از اين اتفاقها توي دنيا زياد افتاده...مثلا يازدهم سپتامبر...براي سياسيون دنيا چيزي كه اهميت نداره مردم و جان اونهاست...براي سياسيون دنيا تنها چيزي كه اهميت داره هدفشونه و سر مشق همه اونها اينه كه (هدف وسيله را توجيح ميكند).سياستمدارهاي دنيا هنوز به اين معتقدند كه (مرگ يك نفر يك تراژديست ولي مرگ ميليونها نفر فقط آمار است...) گوينده اين جمله قصار جناب استالين بودن.

بگذريم از فاجعه هاي تك تكي كه در گوشه و كنار دنيا به خاطر جنگ هاي مسخره هر لحظه در حال وقوعه....در عراق...افغانستان...آفريقا....هر چند راحت گذر كردن از كنار هر كدوم از اين فاجعه هاي تك تك...گناه بزرگيه.

امروز دوازده تيره...علي اگر الان بين ما بود...درست سن منو داشت...نه علي و نه اون دويست و نود نفر ونه هيچ كدوم از كسايي كه جنگ اونهارو از پا درمياره...فراموش نكنيم.

نوشته شده توسط آیدین در ساعت 8:44 | لينک  | 

با درودي به خانه مي آيي و

با بدرودي

خانه را ترك مي گويي...

اي سازنده!

لحظه عمر من

به جز فاصله ميان اين درود و بدرود نيست!

                                             (احمد شاملو)

سلام...

خداحافظ...

چيز تازه اگر يافتيد بر اين دو اضافه كنيد

تا بل باز شود

اين در گم شده بر ديوار...

                                           (حسين پناهي)

نوشته شده توسط آیدین در ساعت 18:49 | لينک  | 

من عاشق فيلم Ronin  هستم...يعني هم خود فيلم و هم موسيقيش ، كه واقعا آرامش دهندس.اين فيلم سه تا ديالوگ داره كه دوستشون دارم.اينجا مي نويسم شايد يكي خوشش اومد:

ممكنه به خاطر محبتهامون در پايان راه مجازات بشيم.

اولين درسي كه بهمون ياد ميدن اينه: وقتي كه ترديد کردی...ترديد نكن!

وقتي كه ايمانت رو از دست ميدي چي هستي؟....يك مرد بدون ارباب!

پ.ن:من عاشق فيلمRonin هستم...به خصوص صحنه آخرش كه رابرت دنيرو توي اون كافه منتظره...و نگاه آخرش از توي ماشين...شاهكاره.

نوشته شده توسط آیدین در ساعت 23:57 | لينک  | 

انسان بايد خودش را امتحان كند . آن هم به موقع . او نبايد از زير بار امتحانهايش شانه خالي كند . اگر چه ممكن است اين امتحانها خطرناكترين بازيها باشند. اينها امتحان نهايي هستند كه ممتحن، ناظر، شاهد و امتحان شونده اي جز خودمان ندارند.

                                                                         (سورن كي يركگور)

نوشته شده توسط آیدین در ساعت 23:2 | لينک  | 

اولين باري كه سر صف توي مدرسه شعر خوندم سوم دبستان بودم...مادرم هم در همون دبستان معلم بود...و من اولين شعر سر صفم به مناسبت روز مادر بود  و جايزه اي كه بهم دادن يك خودنويس بود...خودنويسه سالهاست كه گم شده...ولي يك هديه ديگه گرفتم كه نه خراب ميشه نه گم ميشه و نه فراموش...اونم لبخند همراه اشك مادرم سر صف صبحگاهي مدرسه بود كه كنار باقي معلمهام ايستاده بود...

يك بار در يك صحبتي كه مادرم  با يك راننده ماشين داشت بحث رسيد  به مادر و عشق مادري...آقاي راننده ازمن پرسيد هديه براي مادرت چي ميخري؟(روزمادر بود...خيلي وقت پيش) گفتم نمي خرم....گفت چرا...گفتم چون هيچ هديه اي يا هيچ تشكري نمتونه ذره اي از اون چيزي باشه كه مادر من بوده ....هست ...و ازخدا مي خوام كه باشه...هديه و تشكر در مقابل مادر من ناچيز ....غير قابل قبول و از نظر خودم غير قابل بخششه.

مدتهاست كه فقط بهش ميگم دوستش دارم...خيلي خيلي زياد دوستش دارم و اون هم خوب ميفهمتم....مثل هميشه كه دركم كرده و فهميده.

امسال هم براش يك كارت تبريك فرستادم كه گويا اشك اون و خاله ها و مادربزرگم در اومده از نوشته هاي كارت. (آخه مادر الاتن تهرانه و من بندرعباس و اونش بماند كه چي نوشتم توي اون كارت).

شعري كه سر صف خوندم اين بود:

مادر اي از تو روان من به تن

اي تو بحر گوهر هستي من

شير جانت شيره جان من است

از تو روشن عمر تابان من است

به اشك و خون تو سرشته شد گلم

پرورش ديده در آغوشت دلم

دامنت گهواره لالاييم

ديده ات آينه زيباييم

اين كه فرمودست آن نيكو سرشت

زير پاي مادران باشد بهشت

يعني آنجايي كه مادر زد قدم

نيست آنجا از بهشت خلد كم

...

...

...(و چند بيت ديگه كه فراموش كردم...)

 

پ.ن1:خيلي ها هستند كه الان وجود كسي به نام مادر در كنارشون نيست...ولي اونها هميشه جز دعاي هر شب منن كه از خدا براشون صبر مي خوام و دل بزرگي كه اين نبود رو طاقت بيارن.

 

پ.ن2:آخر بخش خبري ساعت 8 شبكه خبر متن كوتاهي خونده شد به مناسبت امروز...آخرين خط اين متن بسيار زيبا بود:

اي تمام من...چقدر شبيه دريايي!

 

پ.ن5:و خداي بزرگ به حق همه خوبي هايي كه به يك مادر ميدي...همه مادرهارو براي بچه هاشون حفظ كن.مادر خودم و همه مادرهامون رو مثل هر لحظه از زندگيمون به تويي ميسپاريم كه امنترين هستي.

 

پ.ن4:

اين فرشته مادر منه و اون قورباغه كه بقلشه منم....

 

 

اينجا فرشته همون فرشتس....قورباغهه يك مقدار بزرگ شده

 

نوشته شده توسط آیدین در ساعت 1:58 | لينک  | 

پارسال اين موقع وارد وبلاگ قبليم شدم و از دوستاي كمي كه داشتم براي مدت طولانيي خداحافظي كردم...راهي خدمت شدم و و 48 ساعت بعد هم معاف شدم از خدمت!!!

18 ارديبهشت وقتي از شما دوستاي خوبم توي اين خيابون جديد براي دو هفته خداحافظي كردم اصلا فكرشم به ذهنم نمي رسيد كه ممكنه نبودنم و دوري از اين جا اينقدر طولاني بشه.

اما اين دوري بهم گفت كه چقدر به اينجا و به حرف زدن با شما ها دلبسته شدم و اين رو هم بهم ياد داد كه...(دوميرو بيخيالش بشين).

توي اين يك ماه و 14 روزي كه نبودم كلي اتفاق افتاده ...از اتفاقهاي شخصي بگير تا چيزايي كه همه ازش مطلعيم...مثل اعلام بازنشستگي اقاي خاتمي...برگشت دوبارشون...در گذشت اسماعیل داور فر و نادر ابراهیمی ...قهرماني پرسپوليس و تصميم درست اقاي قطبي ...هزارو يك فشار كه از بالا و پايين داره به همه ما مياد و....

كلي حرف داشتم درباره اينها...ولي بمونه براي بعد...الان اومدم از همه شما كه توي اين مدت جاي منرو توي خيابونم پر كرديد تشكر كنم و عذر بخوام براي دير اومدنم و قول بدم مطالب وبلاگ تك تكتون رو كه توي اين مدت گذاشته بوديد حتما بخونم...

...

...

...

((دست كم دشمنم باش!))چنين مي گويد احترام راستيني كه جرات دوستي خواستن را ندارد.

                                                                                                                   (نيچه)

نوشته شده توسط آیدین در ساعت 19:34 | لينک  | 

بعد از اينكه پست گذشته رو روي وبلاگ گذاشتم خيليها در مورد هژير از من پرسيدن. به همين خاطر حدس ميزنم توضيحي كوتاهي كه دادم زياد روشن نبوده . با وجود اينكه برام روشن كردن اين موضوع سخته ولي خب:

هژير هفت سال از من بزرگتر بود و درست بيست و دو بهمن 13۵۶ به دنيا اومده بود.حساس و بسيار بسيار مهربون.

خاطره هاي من با هژير اصلا كم و فراموش شدني نيست...چه موقعي كه با بستن آهن ربا به نخ و گرفتن باطري هاي قلمي خالي ماهيگيري مي كرديم...چه وقتي اولين بار بستني مگنوم ميهن به بازار اومد باقيمت 100 تومان و عيدي ما كلش مي شد 10 هزار تومان...و خب خيلي زور داشت 100 تومان بستني بخوريم و براي همين هر بار كه يك بستني مي خريديم...سه تا هم كش مي رفتيم و لذت مي برديم. روزهايي كه تووي خونه تنها بوديم (خونشون طبقه چهارم بود) از اون بالا آب ميريختيم روي سر مردم يا با مركوكوروم و آرد معجوني مي ساختيم تا رنگش نره و جلوي كسايي كه لباس روشن داشتن مي تركونديم و...

و خيلي چيزهاي ديگه كه فكر كردن بهشو هم خوشحالم ميكنه و هم ناراحت...چون ارديبشهت همين امسال..چهارمين ساليه كه ما هژير رو در اثر يك تصادف از دست داديم...و فقط خاطره هاش برامون مونده و روز عروسي همبازي كوچولو جاش خيلي خيلي خاليه.

منو ببخشيد ولي نوشتن در اينباره برام سخته.

 

پ.ن:اين عكس هژير كه بالا گذاشتم سه سال قبل از تولد من گرفته شده. توي پارك ساعي تهران.عكاس هم پدر من بوده.

پ.ن1:همبازي كوچولو پست قبليو خونده بود...و وقتي از توي كافي نت به من زنگ زد...از گريه نمي تونست حرف بزن...حتي وقتي نظرهاي شمارو خونده باز گريه كرده...اصرار نكردم چيزي بنويسه. مثل اينكه وقتي خاله م توي كافي نت بهش ميرسه از گريه حالش بد شده بود. (فكر كن!) همبازي كوچولو منو تهديد به قتل هم كرد بعد از اينكه سر حال اومد.

پ.ن2:مدتی نیستم...لااقل دو هفته...شایدم زودتر...متشکرم از تک تک شما که اومدین و برای همبازیم دعا کردین

 

نوشته شده توسط آیدین در ساعت 10:1 | لينک  | 

پايان تعطيلات عيد سال 1366....فرودگاه بندرعباس...پسر بچه 4 ساله يك طرف ميله هاي جدا كننده سالن انتظار و دختر بچه سه ساله طرف ديگه....طوري گريه ميكننن و اسم همو صدا ميزنن كه همه كسايي كه اونجا هستن با تعجب به اونها نگاه مي كنن....پسر 4 ساله باگريه خترخاله ش رو صدا ميزنه: ((هلال...)) و دختر سه ساله با گريه پسر خاله شو صدا ميزنه:‌((آيدين)). مدتها بود همديگرو نديده بودن...از مهر 1365 تا عيد 1366...فكر ميكردن كه دوباره جدا شدني در كار نيست...چون اون سه تا به جز همديگه كس ديگه اي رو نداشتن:هژير...هلال...آيدين.

 

 

خب...هژير و هلال كه خواهر برادر بودن و من كه پسر خاله اون دوتا بودم.اون روز توي فرودگاه هژير گريه نمي كرد چون هفت سال از من بزرگتر بود يعني ده ساله بود و طبيعيه كه بدونه باز هم همديگرو
مي بينيم. ولي من و هلال اينو نمي فهميديم . به همين خاطر اون لحظه ها به وجود اومد كه توي ذهن  خيلي ها مونده.

بهترين روزهاي زندگي...تعطيلات عيد و تابستون.

نميشه خاطره اي از عيد و تابستون به ياد بيارم كه توي اون از هژير و هلال خبري نباشه.خيلي جالبه من به جز اون دوتا نه پسر خاله و دختر خاله ي ديگه اي داشتم و نه پسر دايي و دختر دايي ونه پسر عمو و دختر عمو...فقط دوتا پسر عمه كه به واسطه فاصله زياد همو نميديديم.پس حق دارم كه بگم  خاطره هاي عيد و تابستون بدون هژير و هلال نبوده.

بگذريم كه بازي هاي من و هژير به خاطر پسر بودنم و همينطور بزرگتر بودن هژير از ما، فرق داشت ، ولي هر بار كه با هم بوديم ساعتهاي معركه اي ميشد و بگذريم از تلخي اينكه هژير چند ساليه كه ديگه بين ما نيست.

من و هلال دنيايي با هم داشتيم...يك بزرگ دنياي كوچيك... گوشه هايي از اين دنيارو براتون ميگم:

 

 

همبازي كوچولو...

يادت مياد روزهايي رو كه براي گشتن يا خريد كردن ، اون كوچه خاطره انگيز و اون سربالايي نفس گير رو ميرفتيم و از اون پله هاي ته كوچه بالا مي رفتيم تا برسيم به سوپر ماركت آقا ناصر؟

پول توو جيبي هايي كه مي گرفتيم براي خريدن آدامس فوتبالي...بعد ميزديم زير قولي كه داده بوديم:(...نفري يكي ميخريم فقط) و بعد همه پول رو ميداديم براي آدامس...براي اينكه دستمون رو نشه همه  آدامسهارو مينداختيم توي دهنمون ...اون دهنهاي كوچولو و از خنده نميتونستيم بجوييمشون.ديگه فكر اينكه فردا بهمون ميگن پس پولاي ديروزي كو نبوديم...اونهام نمي گفتن.

يادته وقتي براي اولين بار با شكلات صبحونه پاك خريديم براي اينكه به خونه نرسه و دچار سهميه بندي صبح به صبح نشه با انگشت تا خونه تهشو درآورديم و وقتي رسيديم سر تا پامون و همه لباسهامون شكلاتي بود...تازه كلي هم مهمون اومده بود.(و دفعه بعد كه با هزار بدبختي دو تا قاشق از خونه كش رفتيم)

 

 

همبازي كوچولو...

بمب بازي هاي توي خونه يادته؟

هدفون خرابي كه بهش نخ وصل كرديم...بعد ته اتاق مادربزگ قايمش كرديم و باقي نخو از زير مبلها و صندليها و موكت و فرش رد كرديم تا ته اتاق داييها...اونجا هم اونيكي سرشو وصل كرديم به ته واكمن.توي واكمن هم نوار صداي خودمون بود كه اداي آدم بدهارو درآورده بوديم و مثلا داشتيم جاسوسيشون رو مي كرديم. يادته من بمب گذار بودم و تو ميكرفون گذار.دعوا هم هميشه سر عوض كردن اين دوتا مسئوليت بود.

سر همين بازي يادته آنتن بي سيم هژيرو شكستيم و روزي كه فهميد و بهمون گفت چرا اين كارو كردين ما هم انداختيم گردن دختر عموت؟

يادته اين بازي تا خيابون هم طول ميكشيد...فرار ما از دست آدم بدهايي كه روي پل عابر پياده بمب گذاشته بودن و تعجب كسايي كه روي اون پل بودن.

همبازي كوچولو...

يادته شوهرخاله مارو گذاشت اينور خيابون و خودش رفت اونور ساندويچ بخره...توي بمبارانهاي تهران...توي بي برقي...ما هم ول كرديم و اون همه راهو برگشتيم خونه...چند سالمون بود؟...من 4 سال تو 3 سال...ولي هنوز اون شب برام مثل روز روشنه...حال بد شوهر خاله وقتي رسيد خونه. راه كمي نبود...سه تا خيابون فرعي رو رد كرديم توي اون تاريكي.

 

 

همبازي كوچولو...

عروسكهاتو يادته كه يا بيمار ما بودن...يا شاگردامون...يا خواهر و برادرامون و يا بچه هامون؟ از اون عروسك موطلايي باوفا (آنا) معذرت بخواه كه گاه و بي گاه براي اذيت كردن تو...ما اونو دار ميزديم.

همبازي كوچولو...

بعد از ظهرها و كارتون ديدنهارو يادته؟فيلمهاي كه مارو بردن به ديدنشون يادته؟...كيا مي بردن كه ببينيمشون؟...مامانها...شوهر خاله....باباها...فيلما چي بود؟ دزد عروسكها....سفر جادويي...پاتال و آرزوهاي كوچك...گربه آوزه خوان...لوك خوش شانس....گودزيلا ....من زمين را دوست دارم....

همبازي كوچولو ...

اون تابستون كه (آوا) و مامانش اينا پيش مادربزرگ بودن يادته...؟ ما سه تا ، وقي صداي (آوا) رو كه همون روز صبح از شيمي درماني اومده بود و هر چي مي خورد رو بر مي گردوند مي شنيديم  دعا مي كرديم كه خوب بشه.

همبازي كوچولو...

جيگركي سه راه زندان ....ساندويچي 555...كله پزي سر تخت طاووس رو يادت مياد؟

يادته برنامه ريزي هايي كه براي رفتن به شهر بازي مي كرديم...اول كرم ابريشم و بعد ماشين برقي و به همين ختم ميشد...چون من و تو خيلي خيلي شجاع بوديم!!!

يادته زير تخت دايي كه يك طرفش من بودم و طرف  ديگش تو بودي...لامپ وصل كرديم و خوشحال از اين كار بزرگ تا مدتها همون زير پچ پچ مي كرديم و براي ماموريت هاي فردا برنامه ميريختيم تا صداي مامان من دربياد.

يادته از خنده هايي كه بي دليل ميامد و ول كن هم نبود سر روي بالشت فشار مي داديم و از ته دل داد مي زديم؟

 

 

همبازي كوچولو...

(پيروك) رو يادت مياد كه تقريبا هر روز عصر مي رفتيم اونجا و بستني و شيريني مي خورديم؟

اون سالي كه شايعه زلزله تهران بود رو يادته؟ شب هممون رفته بوديم پارك لاله...كلي خوش گذشت...و دايي مهربون به نوبت به من و تو و هژير توي مسير پارك لاله تا وليعصر كولي داد.

يادته سر بازي با آتاري و نينتندو دعوامون ميشد...و آخر سر يك ربع يك ربع بازي ميكرديم...چقدر من و تو كارتون ديديم با هم...سفيد برفي...سيندرلا...پري دريايي ( آنداداسي...آنان داسي...)و...كليپ پول گروه بلك كتز رو يادته كه اينقدر ديدم تو يك تابستون تا هيچي ازش نموند؟

همبازي كوچولو...

ساعتهاي شكنجه آور حل كردن پيك شاديو يادته؟...روزي يك ساعت....چقدر سخت بود.تراژدي به ياد موندي من و تو توي فرودگاه بندرعباس... بابا هنوز وقتي ياد اون روز ميفته بلند بلند مي خنده...

 

 

همبازي كوچولو...

يادته انباري وحشتناك خونه مادر بزرگ رو...يادته شوخي شوخي دايي مارو گريه انداخت وقتي توي حموم زندانيمون كرد و خودش رفت توي انباري كه پنجره ش به حموم وصل بود و شروع كرد به صداي ترسناك درآوردن؟

انباري امن خونه خودتون يادته با يك ظبط صوت قرمز كه توش نوار مي زاشتيم و صداي خودمون رو ظبط مي كرديم . برنامه هاي راديو رو من و تو دونفري بازسازي مي كرديم...هنوز اون نوارو دارم. حتي يك جاش كه من قهر كردم و رفتم و بعد ناگهاني كه برگشتم صدام وسطش ظبط شده كه درو باز مي كنم و مي گم: ( اصلانم هلال خانوم....) باقيش ظبط نشده..تو يادته چي گفتم؟ من فراموش كردم!

يادته قرار شد من و تو و هژير توي اتاق با اسباب بازي هاشهر بازي بسازيم و وقتي با هژير دعوامون شد اون رفت طرف خودش و تنهايي يك شهر بازي خوشگل درست كرد و من و تو اينور مثل خر توي گل مونده بوديم.از حسادت داشتيم خفه ميشديم.خاله هژيرو فرستاد پي خريد.من و تو هم زديم شهر بازيشو خراب كرديم و بعد در رفتيم خونه مادر بزرگ.

امان از اين خونه مادر بزرگ و خونه شما و اون چهل و سه تا پله!!!!

 

 

همبازي كوچولو...

بخوام بنويسم بايد بيست سال تابستون و عيد رو بنويسم. همه اينها و همه اونهايي كه ننوشتم، هم تو يادته هم من. من هنوز هم وقتي پيش تو هستم بچه گي ميكنم و اين عاليه.

ولي بار آخري كه توي شهر بازي مامور كرم ابريشم بهمون اجازه نداد سوار بشيم و گفت شما ديگه بزرگ شدين بايد مي فهميديم بزرگ شدن چه معني هايي داره.

همبازي كوچولو...

يادته آخرين باري كه همين چند روز پيش به من زنگ زدي براي چي بود...توي اسباب كشي به نسخه هاي دكتر بازي هامون...اسناد مخفيمون...برگه هاي نقشه هامون رسيده بودي...زنگ زدي و براي من هم خونديشون....و كلي خنديديم.

 

 

همبازي كوچولوي من...

اول خرداد شب عروسيته...مطمئنم بهترين شب اين سالهاي اخير همه فاميله.دل توي دل هيچكدوممون نيست.هممون بهترين آرزوهامونو براتون داريم...هم براي تو...هم براي مهدي عزيز كه قراره با هم دوره جديديو شروع كنين.

من هم ميام...ميخوام همبازي كوچولومو توي اون لباس سفيد قشنگ ببينم و از ديدن اين صحنه حسابي لذت ببرم...من هم ميام تا ماموريت بچه گي رو به پايان برسونيم.ولي از خدا ميخوام كه هيچكدممون كودكي رو فراموش نكنيم...نه من...نه تو....نه مهدي....و نه هيچ كس ديگه.

ميسپاريمت به خدا كه هيچ وقت تنهامون نميذاره و  وقتي كسي رو ميسپاريم بهش مطمئنيم كه نا اميدش نمي كنه...ممكنه سخت بگيره گاهي...كه اون سخت گرفتن هم لازمه حتما...ولي نا اميدت نميكنه.

و بعد خودمون در كنارتون مي مونيم...تا هر وقت سختي پيش اومد (كه همه از ته دل مي خوايم پيش نياد)بتونين روي ما حساب كنين...حتي اگر كاري براتون نتونيم بكنيم....مثل گذشته لااقل در كنارتون هستيم.

...و اول و آخر از همه روي من حساب كن...من توي هيچ ماموريتي تنهات نميذارم.

 

 

پ.ن:آخ...اگر بدونين كه نوشتن اين دوتا پاراگراف آخر چقدر بهم فشار آورد...اشك بود كه موقع نوشتنشون ريختم...گاهي حتي بلند شدم و رفتم صورتم رو شستم تا ببينم كه چي دارم مينويسم.

 

پ.ن1:براي همبازي كوچولوي من و دوست جديدش دعا كنين كه به معني واقعي خوشبخت بشن.

 

پ.ن2:توي وبلاگ کدئین به يك پست بر خوردم در همين زمينه....کدئین هم تازگي ها دختر خاله ش رفته سراغ خونه زندگي خودش.ممنون از ش كه فكر اين پست با خوندن مطلبش به ذهن من هم رسيد.

 

 

توضیح: همبازی من داره میخنده ها...ما هر دوتامون همینطوری خلیم!!!

 

 

 

نوشته شده توسط آیدین در ساعت 1:43 | لينک  | 

امروز روز معلمه...من هم با يك شعر به اسم (من معلم هستم) اين روز خوب رو به همه معلمهاي خودم و همه معلمها تبريك ميگم.اين شعر رو معلم كلاس سوم دبستانم خانم مهري ماهري با دست خط خودشون براي من نوشتن و من هنوز كه هنوزه اين كاغذ عزيز رو دارم وهميشه هم خواهم داشت...خانم ماهري فراموش نشدني هستند و اين نوشته هم مثل ايشون براي من هميشه موندگار مي مونه البته من نمی دونم این شعر از کیه و خود خانم ماهری هم اشاره ای نکردن...مهم اینه که این شعر بسیار زیباست:

من معلم هستم

آنچه آموخته ام

با سخاوتمندي به تو مي آموزم

به تو مي آموزم:

الف ايمان را

تا كه روحت با آن

نور و صيقل يابد

به تو مي‌آموزم:

كه چطور

فعل مجهول ((ستمها شده))

فاعلش معلوم است...

بشناسش كه ستم كش نشوي ،

با ستم هيچ مساز،

با ستمگر بستيز.

به تو مي آموزم:

كه اگر ما همه يك تن بشويم‌،

يك تن تنها نيست ،

كه ستمديده شود.

به تو مي آموزم:

كه گذشت ...

آن زمانها كه كلام،

كنج زندان دهان من و تو مي پوسيد.

حرف را بايد زد

به زبان همه كس.

به تو مي‌ آموزم:

كه چطور...

بر رخ اطلس انسانيت،

رنگها بي مفهوم...

مرزها بي معني ست،

 و تو هم در تاريخ جاي پايي داري.

به تو مي آموزم:

كه چطور ...

عشق را در دل خود ضرب كني،