تبليغاتX
خیابانهای سرد شب...

خیابانهای سرد شب...

در خیابانهای سرد شب جز خداحافظ...خداحافظ صدایی نیست!!!

آبان مثل اينكه امسال نفرين شده بود. مسعود رسام و مهدي سحابي و جمشيد لايق و امير قويدل و آقاي شيرزاد ،كسايي كه مثل اونها ديگه پيدا نميشه از دست رفتند.امروز هم نيكو خردمند با اون صداي سكر انگيز و طرز تلفظ حرف (كاف) كه فقط و فقط مخصوص خودش بود.صدايي كه  روزهاي خوب زياديو به ياد ما مياره.

صدا و تلفظ حرف (كاف) شما يگانه بود خانم خردمند

امروز سر نماز ظهر واقعا از خدا سوال كردم كه قصدش چيه؟چرا مرگ سراغ كساي ديگه نميره؟چرا ميره سراغ كسايي كه ما دوستشون داريم؟بعد پيش خودم فكر كردم كه اين كسايي كه رفتن...در مجموعه اي قرار ميگيرن به اسم هنرمند .اين يعني اونها روحيه اي شكننده و قلبي ظريف دارن و خب گاهي اين روحيه و اين قلب طاقت تلخي هايي كه اين روزها دوربر ما خيلي زياد هستو نداره.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 14:14  توسط آیدین  | 

اگر روزي
اگر روزگاري
در جايي از دنيا...
لنگه كفش سفاليني ديدي
كه درون آن
تكه كاغذي بود،
و روي آن تكه كاغذ
سوالهايي بي جواب
و
جوابهايي بي سوال...
به صاحب آن كفش
سلام مرا به برسان
و
حال مرا از او بپرس...
او
هميشه از حال من خبر دارد.

چيزهايي كه در ادامه مي نويسم شايد روزشمار دو طرفه اي باشد براي سيزده سال دوستي...اين نوشته خيلي كوتاه است...اما اگر خوب فكر كني، در كلمات آن مي تواني ما را پيدا كني كه در گوشه و كنار اين سيزده سال نشسته ايم...مي خنديم و گريه مي كنيم...در حال پرسه زدن هستيم ...و  بعد از هر كدام از اين لحظه ها...خودتان يك (حرف مي زنند) اضافه كنيد:
و دوستان در سيزده سال بزرگ مي شوند...و ياد مي گيرند...و (خانه سبز) مي بينند... و (مسافر كوچولو) مي خوانند... و با هم نمايش راديويي بازي ميكنند و بدون هم برنامه راديويي اجرا نمي كنند...و  آدامس خرسي ميخورند...و گريه ميكنند... و مي خندند... و جاكليدي هديه مي دهند(يادم نيست دويستمين بود يا سيصدمين جا كليدي من، كه تو دادي؟)...و نگران مي شوند...و براي نگرانيشان دادگاه تشكيل مي دهند و محاكمه مي شوند و محاكمه مي كنند... و در دادگاه بالش بقل مي كنند... و شاعر مي شوند...و حرف مي زنند...و دلخور مي شوند...و از پشت تلفن هم دلخوري را حس مي كنند و گدا هاي شب جمعه را به ياد هم مي آورند... و قول مي دهند...و  يكيشان عينكش را براي خوب ديدن...درست ديدن در يك ليوان سفالي آبي رنگ مي شورد...و در جايي كه همه طور ديگري فكر مي كنند درمقابلشان مي ايستد و دوست خود را به نام كوچك صدا مي زند(نمي دانم مي داند يا نه كه اين كار براي من چقدر مهم و زيبا و با ارزش بود؟)...و هميشه حسرت اين را مي خورد كه چرا انسانها علاقه هاي صادقانه و پاك را باور نمي كنند...و ديگري يك نقاشي را 64 تكه مي كند ...و با هم از پشت تلفن استانبولي درست مي كنند ...و دانشجو مي شوند...و از اين همه كلاس فقط سر (ادبيات عمومي ) همكلاس مي شوند...و روزگاران دانشجويي را با همه پستي و بلندي هاي آن طي ميكنند‌( خودت كه مي دوني!!)...باز هم نگران مي شوند  و باز هم دادگاه(آن دفعه او محاكمه شد و اين دفعه من)... و يكيشان ازدواج مي كند و خودش و همسرش مي شوند مايه هاي دلخوشي آن يكي ...و خانه ي كوچكشان در چهارشنبه هايي دلپذير معني واقعي يك (خانه سبز) را پيدا ميكند.(حالا كه خانه سبز دارند آن يكي خيالش راحت شده...فقط برايشان دعا ها و آرزو هاي خوب مي كند)...او هنوز هم نگران من مي شود...هنوز وقتي بعضي حرفها را مي زنم كه نبايد بزنم فوري مي گويد:(آيدين نگرانت شدم...فكر مي كنم نياز داري حرف بزنيم.مي خواي زنگ بزنم؟)...او خيلي مهربان است...و دوست داشتن و مهربان بودنش ساده ساده است(اينها را مادرم درباره او گفته) و دوست مي مانند و مي مانند و مي مانند...اگر بعد از سيزده سال...هنوز دوست بوديد...هوز همان دوستها بوديد...به دوستتان و خودتان افتخار كنيد.من يك طرف اين دوستي هستم و امروز تولد طرف دیگر این دوستیست.تولدش مبارك.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 0:3  توسط آیدین  | 

خنده بد مستیست در دوران ما هشیار باش
محتسب بو می کند اینجا دهان بسته را

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 12:14  توسط آیدین  | 

روزی روزگاري  (عده اي) به دور بزرگترين كشور جهان پرده اي دوخته بودند به نام (پرده آهنين) و يك (عده)ي ديگر در جايي ديگر ديواري كشيده بودند كه به  (ديوار برلين) مشهور شده بود.روزي روزگاري (افكار عمومي) كه به فراموشكاري متهم هستند هميشه، مردمي كه به نا حق (عوام) خوانده مي شوند ، (پاپتي ها)...هم آن پرده را دريدند و هم آن ديوار را فرو ريختند.

روزي روزگاري...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 17:12  توسط آیدین  | 

Hey you
.Don't tell me there's no hope at all
.Together we stand, divided we fall

**عنوان پست از یکی از ترانه های رضا یزدانی
    متن هم آخرین قسمت ترانه (Hey You) گروه PinkFloyd

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 23:33  توسط آیدین  |